برق شادی از نگاه افتاده است
سينه ها از عشق خالي و خموش
سوز سرما لاله ها را كشته است
بانگ و آوازي نمي آيد بگوش
در ميان مردمان شهر ما
در ميان صد سراب اندر كوير
لاله اي نوشد اگر شبنم ، شبي
صبح گويندش دلير ابن دلير
مادري داغي زده بر كودكش
چون نگه كرده ز درز خانه اي
تا ببيند يك كلاه قرمزي
فيلم يا سريال هر بيگانه اي
برق شادي از نگاه افتاده است
خنده ها پنهان به پشت كينه ها
خنجر نا مردمي در دست دوست
يا فرو رفته به قعر سينه ها
شير رزمان شجاع در كار سيرك
بلبلان نغمه خوان اندر قفس
چون نمايش گشته اين دوران ما
در شبي ظلماني و تاريك و تار
از پي نوري روان گشته به راه
لیک دیدم صحنه ای سخت و غریب
شمع مي سوزد ولي در پشت چاه
برق شادی از نگاه افتاده است
رودها در حرکت وارونه وار
گویَمش تا آن زمان چون بنگرم
باورت بر هر ریایی جوشن است
خرداد 1382
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 18:17 توسط شریعت |
در ميـانِ كبريـا غوغاي ديگر شــــد به پــا مژده ياران مي رسد گنجينه ی سِـرِ خـــــــدا سرزمينِ مكه امشب نور بــــاران مي شــود چونكه روحِ حق تعالي ساغرِ جان مي شـــود صف كشيده منتظر ، اينك رسولانِ خــــدا تا رسد بانگ : ٌخلائق ، آمد اينك مصطفـــيٌ مكه از شور و شعف دامن گلستان كرده است كعبه را امشب نگه ، آئينه بندان كرده اســت نورِ سيمايي كه از ذاتِ خدايي مي جهـــــد يك شرارش صد تَرَك كاخِ مدائن مي زنــــد از تبارِ پاكِ ابراهيم ، احمــــد آمده اســـت لات و عزّي را بترسان،چون محمّد آمده است پاك بايد خانه ی حق از نمــــادِ شِــرك و آز چون محمّد مي نهد سجاده ی ذكر و نمــــــاز آسمانِ شهر مكه از پي شبهــــــاي تـــار مي نشاند در دلش خورشيد از جنس بهـــار آفرين بر خالقي كز خلقت اين راد مَـــــرد عالمي را تا ابد فرخنده و سرمَست كــــــرد
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:54 توسط شریعت |