تصویر زندگی زندگی رنجی به کوتاهی یک کابوس است زندگی قابی ا ز عکس من و توست من اگر یک دم از یاد تو غافل نشوم تو از احوالم اگر یک دم غافل نشوی تو اگر سنگ ، میانِ رهِ من برداری من اگر چاهِ سرِ راهِ تو را پر بکنم نه تو در چاه ، فرو می افتی نه من از سنگ ، ستم می بینم زندگی حاصلِ جمع ِ من و توست
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:39 توسط شریعت |
زخم در سینه بلوغِ اخمْ در ابرو لباس از تنْ برون آورده خود را می کشد هر سو که هر چه هست شبرنگ است و شب رنگی نمی بیند و در پای هزاران گنج رنجی کو ؟ کلنگی را نمی بیند فغانِ رنجْ دیده ، مردِ عریانیست که از حلقوم تاریک شبی پر بغض می آید : چه کس گفتا بدون رنج گنجی بر نمی آید بیا کینجا همه گنج است در دست و نشانِ پینه پیدا نیست بیا کینجا اگر سنگ است سهمِ پای لنگ است مگس هم جز بروی چشم نابینا نمی آید . تو ای مردِ لباس از تنْ برون آورده دور از باورت امشب برو ره سوی قبرستان بگیر اینک که در جایی کلنگی نیست جز در آن سکوتستان برو جانِ برادر کار کم مزد است سگ گله که می بینی خودش همکاسه ی دزد است برو جانِ برادر کار کن اما مگو گنج تو را هرگز نباشد بهره غیر از محنت و رنج
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:43 توسط شریعت |