به عمق اندیشه فرو رفته ام در حالیکه قلمم در میدان رزم خود همچون رزمنده ای که امواج انفجار او را رها کرده در ساحل تکلیف به دور خود می چرخد و می چرخد و می چرخد و پر است اطراف او زِ مین ، زِ مین ، زِ مین و از اندیشه که بر می خیزم پاک کنی را می بینم به روی میز که نشسته است در ، کمین ، کمین ، کمین
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:6 توسط شریعت |
تو رفتی و کوله بارت پر از غیرت بود و قمقمه ی خالیت جرعه جرعه پر از بصیرت بود بندِ پوتینت را که می بستی می بردند کفش های دیگرت را چون غنیمت بود تو برگ سفیدی بودی در کتاب عشق سرخ گشتی آنجا که فصل دیگرش ختم عصمت بود تفنگ ، گلوله ، تابوت واژه های شعرهای من در کتابی که پر از نشان حیرت بود سالها گذشت و امروز دانستم که چرا جنگ فصل نعمت بود نامه ات که رسید مچاله بود و سوخته می گفتند برگِ آخر یک وصیت بود
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:57 توسط شریعت |