با پنجه های داغش
گلویم را می فشارد
دست و پا می زنم
برای خلاص شدن
گرد و خاک
بلند می شود
عابری که عصایش
عرضِ گام هایش را
مین می جویَد
دستمالش را
از روی سر
می آورد مقابل بینی اش
گرد و خاک ، کم کم
می نشیند جای دیگر
حس گرهای عصا
که به من بر می خورد
آلارم می زند :
یعنی ، مین ، خنثی شده
عابر ، دستمالش را بر می گرداند
روی سرش
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:22 توسط شریعت |